دادِ شهر، بیدادِ زمین؛ وقتی کشاورز از آینده میپرسد
-
1404/10/08
بحران آب و خاک در ایران، صرفاً یک مسئله فنی یا مدیریتی نیست؛ این بحران ریشه در تاریخ، حافظه جمعی و گسست میان دانش بومی و نظامهای مدرن دارد. پرسش کشاورز امروز، تنها درباره کمآبی یا کاهش محصول نیست، بلکه درباره آیندهای است که آرامآرام از دست میرود. این مقاله با تکیه بر دیدگاههای سعید شعبانی، دبیر اجرایی آب و خاک و تغییر اقلیم مازندران، به بازخوانی رابطه انسان، زمین و تاریخ میپردازد و نشان میدهد که چگونه بیتوجهی به حافظه سرزمین، به بیداد علیه خاک و کشاورزی انجامیده است.
«کشاورز میپرسد»؛ اما پرسش او فقط از آب نیست. این سؤال از آیندهای است که بیصدا، از میان انگشتانش میچکد. آیندهای که نهتنها به تغییر اقلیم و کمبود منابع، بلکه به فراموشی دانشی گره خورده است که قرنها زمین را زنده نگه داشته بود. در این میان، آنچه کمتر شنیده میشود، صدای خاطرهی خاک است؛ صدایی که سعید شعبانی در تحلیلهای خود بر آن تأکید دارد.
فراتر از عدد و نمودار
شعبانی، هنگامی که از کشاورزی سخن میگوید، به آمار و نمودار بسنده نمیکند. او از زمین بهمثابه موجودی زنده حرف میزند؛ از دانشی که نسلبهنسل منتقل شده و امروز، میان نظامهای سنتی، زندگی عشایری و کشاورزی مدرن، سرگردان مانده است. به باور او، آموزش کشاورزی باید فنی باشد، اما ریشهدار؛ بومی باشد، اما همگام با علم؛ و مهمتر از همه، همدل با خاک.
نقشههایی که روایت بودند
در گفتوگوهای پاییزی با فعالان اقتصادی کشاورزی و در نشریه «نقد اندیشه»، نگاه شعبانی به عقب بازمیگردد؛ به زمانی که نقشهها فقط مرز جغرافیایی نبودند، بلکه روایت جهان محسوب میشدند. در تصور جهان قدیم، ایرانزمین در مرکز اقلیم قرار داشت و مازندران، نه حاشیه، که قلب تپنده این جغرافیا بود. چین، هند، شام، آفریقا و مغرب، پیرامون این مرکز معنا پیدا میکردند. این نقشهها، تصویر جهان نبودند؛ باور جهان بودند.
مازندران؛ خاکی با حافظه تاریخی
از نگاه او، مازندران صرفاً یک استان کشاورزی یا منطقهای شمالی نیست. این سرزمین از نظر میراث تاریخی و باستانشناسی، همسنگ پایگاههایی چون شوش دانیال است. خاکی که لایهلایه تاریخ را در خود نگه داشته و کشاورزیاش، حاصل پیوند دیرینه انسان و طبیعت بوده است. اما تاریخ، همیشه مهربان نمانده است.
غارت با مُهر و امضا
دوره قاجار، نقطه عطفی تلخ در این روایت است. قراردادهای نابرابر، قصهای تازه نوشتند: آنچه روی زمین بود، سهم ایران شد و آنچه در دل خاک نهفته بود، به نام بیگانگان ثبت شد. غارت اینبار نه با شمشیر، بلکه با مُهر و امضا انجام گرفت. پیامد این روند، تنها از دست رفتن منابع نبود، بلکه آغاز گسستی عمیق میان جامعه و زمین بود؛ زخمی که امروز نیز همچنان خارش میدهیم.
مدیریت ناآشنا با زمین
امروز، سالها پس از آن تاریخ، بحران همچنان ادامه دارد. مدیریتی که گاه زمین را نمیفهمد، آب را دیر میبیند و کشاورز را صرفاً در قالب آمار و گزارش میشناسد. نتیجه، بیدادی است که نهفقط علیه کشاورز، بلکه علیه خاک و آینده صورت میگیرد. در چنین شرایطی، بازگشت به آموزش، ترویج دانش بومی و بازخوانی تجربههای تاریخی، ضرورتی انکارناپذیر است.
جمعبندی: ما چگونه ما شدیم؟
وقتی خاک اینهمه خاطره دارد، وقتی آب اینقدر حیاتی است و وقتی تاریخ اینچنین روشن بوده، پرسش نهایی ناگزیر است: ما چگونه ما شدیم؟ پاسخ این پرسش، شاید نخستین گام برای بازسازی رابطهای باشد که میان انسان، زمین و آینده گسسته شده است؛ رابطهای که بدون آن، هیچ برنامه توسعهای پایدار نخواهد بود.